قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
چه حسه خوبیه…..
شبا موقع خواب عشقت سرشو بذاره رو دستای مردونت…..
با موهاش بازی کنی….
چشماشو ببوسی…..اروم اروم تو بغلت خوابش بگیره….ولی توهنوز بیداری…
دوست داری فقط نگاش کنی….همینطوری که داری نگاهش میکنی…
.اشکات سرازیر بشه….تو دلت پیش خودت بگی….
نباشی ….میمیرم…..
هوا را از من بگیر
اما
خنده ات را نه
خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید

خیلی دلتنگشم چی بگم ای خدا خیلی دوسش دارم ولی نمیتونم باهاش صحبت کنم ... لعنت به این رابطه ها و این دیوار های نامرئی که جلوی ما رو گرفتن چی بگم ای خدا؟؟؟؟ بعضی وقتا دلم میگیره دلم میخواد از ته دلم واقعا از ته ته ته دلم با تمام قدرت داد بزنم که عزیزم واقعا دوست دارم ولی این فاصله های نامرئی لعنتی نمیزارن..... هـــــــــــــــی چی بگم فقط می تونم براش توی دلم بگم خیلی می خوامش حقیقتش رو کسی نمیدونه ولی می خوام شما بدونین چند روز پیش یه کاری انجام داد که خیلی دلم شکست داشت با یکی از اقوامش می گفت و می خندید چی بگم دلم می خواست برم اون یارو رو بگیرم و تا حدی که میدونم از خجالتش در بیام ولی.......... خوب با خودم فکر کردم که چه کاریه وقتی خودش میدونه که من دوستش دارم اون بره بگه بخنده .... چی بگم خیلی خیلی دلم شکست ولی باید کاری می کردم یه مدت سرد برخورد کردم خیلی خیلی سرد فکر کنم متوجه شد به یه نفر هم که خیلی بهش اعتماد داشتم گفتم که بهش بگه ولی ......... خودم بخشیدمش ولی خیلی دلم شکست خیلی خیلی دلم شکست چی بگم ... نمیدونم ..... شاید من اشتباه می کردم..... شاید واقعا من اشتباه می کردم .... شاید اون من رو دوست نداره..... شاید عشق من یکطرفه هست..... ولی .... بعد از چند روز جوابش رو شنیدم که به اون بنده خدا گفته بود که خیلی خیلی اشتباه کرده وقتی متوجه شدم انگار آروم شدم اگه بخوام مثال بزنم شده بودم مثل اون درختی که داشتم توی آتیش می سوختم یه بارون خاموشم کرد ..... واقعا خیلی دوستش دارم نمیدونستم بعد از این خبر چکار کنم اونقدر که خوشحال شده بودم رفتم برای این کار شیرینی خریدم بقیه نمیدونستن به چه مناسبته ولی دلم میدونست....آخرین بار خیلی دوست داشتم که کنارش باشم و با هم این قضیه رو جشن بگیریم ولی چه فایده حتما حتما باید خانواده ها پا پیش بزارن که خانواده منم حاظر نیستن برای من پا پیش بزارن شدم مثل کسی که عاشق شیرینی هستش ولی نمیتونه شیرینی بخوره چون قند داره دقیقا مثال همون آدم هستم ... ای خدا چرا کسایی که همدیگه رو دوست دارن به هم نمیرسن؟؟؟ دیگه بغضم نمیزاره بنویسم بقیه اش رو میزارم برای بعد....................... .
عاشق اسمم میشوم
وقتی تو
صدایم میکنی!

دآشــتـــنــــت …
مـِـــثــل ِهـوایِ بـَــرفی ، صـُــبــحِ خــیـــلـــی زود
مـِـــثــل ِ نــَـم نــَـم ِ بـآرون جـــآده شـمــآل ،
مـِـــثــل ِ خـــوآب بــعــد از ظـهـــر …
مـِـــثــل ِ عـــشــق هــآی یــواشــکی ...
مـِـــثــل ِ دیــآلـــوگ هــآی فــیـلــم شــب یــلــدآ …
مـِـــثــل ِ بــرگــشـتــن آدمــی کــه ســـآل هـــا مــنـتـظــرش بــــودی...
آی مــــــیــــــــــچــــسـ ــــــــــــبــــــــه

سلام به همگی،
پنج شنبه اولین وسیله نقلیه زندگیم رو گرفتم..... شاید به من بخندین ولی اون یه موتور بودش خخخخخخخخ یه موتور نامی 125 سفید رنگ ...... جالب بود نه؟؟ شاید پیش خودتون بگین که : آخه به موتور هم میشه گفت وسیله نقلیه؟؟ ولی یه چیز بگم! وسیله نقلیه ( چه موتور باشه چه دوچرخه چه لکسوس ) وقتی با پول خودت می خری یه چیز دیگه هستش... چند تا عکس از مسافرتم که رفتم توی پست های بعدی براتون میزام امیدوارم که نظر بدین... خخخخخخخ


سلام و خسته نباشید خدمت شما عزیزانی که دارین وبلاگ من رو میخونین.
نمیدونم باید از کجا شروع کنم؟ خوب بزارین که از اولش بگم....
حقیقتش میخواستم اطلاعاتم رو داخل یه شبکه اجتماعی به اشتراک بزارم ولی.... دوست داشتم ناشناس باشم تا هر وقت که شد اینجا بیام و پیام بزارم میدونین هروقت که دلم گرفت...
این روزا خیلی دلم گرفته واقعا درگیرم درگیر مسائلی که شاید یه روز بهشون می خندیدم ولی وقتی که میری داخل مسائل اونوقت می بینی که واقعا مطالب چقدر سخت هستن ... چی بگم خلاصه کنم و درد دلم رو حقیقتش این بود که یه وبلاگ بسازم که شاید یه روز اون کسی رو که دوستش دارم بیاد و این وبلاگ رو بخونه ( البته یه دفترچه خاطرات دارم ولی..... این وبلاگ یه چیز دیگست) خوب دیگه سرتون رو درد نیارم و مطلب زیاد ننویسم بقیه مطالب رو به صورت معمولی می نویسم امیدوارم که اونی رو که دوسش دارم بیاد و این مطالب رو بخونه. از شما عزیزانم هم ممنون میشم اگه که لطف کنین و برام نظر بزارید.
آهنگی هم که داخل وبلاگ پخش میشه تقدیمش می کنم به مخاطب خاصم کسی که همه وجودمه و با تمام وجود دوستش دارم...





ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید