خیلی دلتنگشم چی بگم ای خدا خیلی دوسش دارم ولی نمیتونم باهاش صحبت کنم ... لعنت به این رابطه ها و این دیوار های نامرئی که جلوی ما رو گرفتن چی بگم ای خدا؟؟؟؟ بعضی وقتا دلم میگیره دلم میخواد از ته دلم واقعا از ته ته ته دلم با تمام قدرت داد بزنم که عزیزم واقعا دوست دارم ولی این فاصله های نامرئی لعنتی نمیزارن..... هـــــــــــــــی چی بگم فقط می تونم براش توی دلم بگم خیلی می خوامش حقیقتش رو کسی نمیدونه ولی می خوام شما بدونین چند روز پیش یه کاری انجام داد که خیلی دلم شکست داشت با یکی از اقوامش می گفت و می خندید چی بگم دلم می خواست برم اون یارو رو بگیرم و تا حدی که میدونم از خجالتش در بیام ولی.......... خوب با خودم فکر کردم که چه کاریه وقتی خودش میدونه که من دوستش دارم اون بره بگه بخنده .... چی بگم خیلی خیلی دلم شکست ولی باید کاری می کردم یه مدت سرد برخورد کردم خیلی خیلی سرد فکر کنم متوجه شد به یه نفر هم که خیلی بهش اعتماد داشتم گفتم که بهش بگه ولی ......... خودم بخشیدمش ولی خیلی دلم شکست خیلی خیلی دلم شکست چی بگم ... نمیدونم ..... شاید من اشتباه می کردم..... شاید واقعا من اشتباه می کردم .... شاید اون من رو دوست نداره..... شاید عشق من یکطرفه هست..... ولی .... بعد از چند روز جوابش رو شنیدم که به اون بنده خدا گفته بود که خیلی خیلی اشتباه کرده وقتی متوجه شدم انگار آروم شدم اگه بخوام مثال بزنم شده بودم مثل اون درختی که داشتم توی آتیش می سوختم یه بارون خاموشم کرد ..... واقعا خیلی دوستش دارم نمیدونستم بعد از این خبر چکار کنم اونقدر که خوشحال شده بودم رفتم برای این کار شیرینی خریدم بقیه نمیدونستن به چه مناسبته ولی دلم میدونست....آخرین بار خیلی دوست داشتم که کنارش باشم و با هم این قضیه رو جشن بگیریم ولی چه فایده حتما حتما باید خانواده ها پا پیش بزارن که خانواده منم حاظر نیستن برای من پا پیش بزارن شدم مثل کسی که عاشق شیرینی هستش ولی نمیتونه شیرینی بخوره چون قند داره دقیقا مثال همون آدم هستم ... ای خدا چرا کسایی که همدیگه رو دوست دارن به هم نمیرسن؟؟؟ دیگه بغضم نمیزاره بنویسم بقیه اش رو میزارم برای بعد....................... .





ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید