دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه

برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه

دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای

آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...

اون دو تا میرن کوه

در بالای یه صخره کوه

جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن

تصمیم می گیرن داد بزنن

و حرف دلشون رو به کوه بگن :

- با من ازدواج می کنی ؟

.
.
.
.
و بعدش شنیدن

 

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟

 

.

ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟

 

.

ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟

 

.

ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟

 

.

ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

 

 

 

یه نگاهی به هم انداختند

لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ

در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....!!!

 



تاريخ : سه‌شنبه 07 دی 1395 | 21:57 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. 
شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.  سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

 

داستان آموزنده تلاش پروانه برای خروج از پیله ! www.taknaz.ir

 

 

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند. 

هیچ اتفاقی نیفتاد! 

در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. 

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند. 

آموزه های داستان

- گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم. 

- اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. 

- من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم. 

- من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم. 

- من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم. 

- من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. 

- من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند. 

- من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد. 

- من به هر چه که خواستم نرسیدم ...اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم. 

- بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر تمام آنها غلبه کنی.

 



تاريخ : سه‌شنبه 07 دی 1395 | 21:56 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)

سلام به همه شما دوستان عزیزم خسته نباشید.

ببخشید اگه یه مدت نبودم آخه یه مشکلی پیش اومد........  .

حالا توضیحش مفصله.

امیدوارم از این به بعد همیشه بروز باشم.خنده

موفق باشین



تاريخ : سه‌شنبه 07 دی 1395 | 21:51 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)



تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 19:22 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)



تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 19:21 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)

ﻧﻔـــﺲ

ﺷﺎﯾــﺪ

ﺩﻟﯿﻠـــﯽ ﺑﺎﺷــﺪ ﺑـﺮﺍﯼ ﺯِﻧﺪﮔـــﯽ

ﺎــــــــﻣَﺍَ

ﺑـﯽ ﺷــﻚ

ﺗــﻮ ﺑﻬـــﺎﻧـﻪ ﺁﻧــﯽ .



تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 19:21 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)

مۍ_بـوسۍ مــرا

تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 19:19 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)



تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 19:19 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)

(نامه عاشقانه یک مرد به همسرش )

 

♦️مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و

نشیب‌های خاص خودش را داشت.


یک روز روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را

از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش

شد.


مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف

او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و

 

در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند.


زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد

به نوشتن.


مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.


یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها را رد وبدل کردند. مرد به زن

عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…


اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره

کرد.


شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:


"دوستت دارم عزیزم"



تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 19:16 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(0)

به شدت آغوش معشوقه ی هیتلر فکر می کنم


که در رام کردن آنهمه کینه


چه آغوشی بوده است


و به قیمت یک جنگ جهانیِ دیگر


دلم می خواهدش.



تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 19:14 | نویسنده : myself1 | ارسال نظر(1)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید



  • تکست سرا