ﺍﮔﺮ ﺧـــــــﻮﺏ ﮔـــــــﻮﺵ ﮐﻨﯽ
ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻭ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨـــــــﻮﯼ
تــو ﺭﺍ ﻓﺮﯾـــــــــــــــﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﻣﺨـــــــﺎﻃﺐ ﮐﻼﻣـــــــــــــــﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ...
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﻫﻢ تــوﯾﯽ ..
مـی دونــى؟!
کاش کســـى بود. . .
به گوشــت مــى رسانـد. . .
که امــــروز. . .
تمــام قـــد ایستـــــادم و در دلـــم فریــــاد زدم :
نمــى خواهــــــم. . .
من این شلوغـــیِ پــــر از تنهایــــى را. . .
نمــــى خواهم
من تـــورو میخوام
هیچگاه تو را......
انگونه دوست نخواهم داشت....
که زندانیم باشی ....!
زندانبانی.....
شغل مورد علاقه ام نیست ....
تو میتوانی پرنده باشی......
اما......
اینکه بخواهی تا چه حد ......
در آسمان من .....
اوج بگیری.....
در خود توست....
میزان اوج گرفتن و پروازت.....
بستگی داره به ...
"آرزویت ""باورت" "خواستت" "صداقتت"
و....
"عشقت"
هر میزان که.....
از چشمه عشق....
سیرابتر بنوشی....
بیشتر اوج خواهی گرفت....!
من....
تو را...
آرزو نخواهم کرد...
آنکه با دل می آید...
با دل می ماند....
و این....
می ارزد به تمام زندگی
مغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرورم •••
اما اگر دل بدهی غرورم را فرش زیر پایت
میکنم •••
*خودخواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم •••
اما اگر دل بدهی تمام خواسته هایم در تو
خلاصه میشود ••
*پیچیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده ام •••
اما اگر دل بدهی برایت تبدیل به یک جمع ساده میشوم •••
*لجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبازم •••
اما اگر دل بدهی آتش میزنم هر آنچه با تو سر لج دارد •••
آری تمام اینها هستم •••
اما اگر تو دل بدهی میشوم همان که همه آرزوی داشتنش را دارند •••
ﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾב ﺑﺎﺷﮧ !!
ﯾﮑــــــے ﮐﮧ ﺁבﻣﻮ ﺻבا ﮐﻨﮧ ،
ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼــﯿﮑﺶ ﺻבﺍ ﮐﻨﮧ
ﯾﮧ ﺟــــــﻮﺭے ﮐﮧ ﺣﺎﻝ ﺁבﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﮐﻨﮧ ؛
ﯾﮧ ﺟـــــﻮﺭے ﮐﮧ ﻫﯿﭽــــﮑﺲ בﯾﮕﮧ ﺑﻠב ﻧﺒــﺎﺷﮧ
ﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾב ﺁבﻡ ﺭﻭ ﺑﻠב ﺑﺎﺷﮧ
...
בلم کمــے تــــــو را…!
בروغ چرا ؟؟!!
خیلــے تــــــــــــو را مـے خواهـב…
گیسوانت زیر باران، عطــر گندمزار… فکــرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!
در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سالها
بوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار… فکرش را بکن
گرگ هم که باشی. . .
عاشق بره ای خواهی شد. . .
که تو را به علف خوردن وا می دارد. . .
و رسالت عشق این است. . .
شدن آنچه نیستی. . .
هیـچ چیـز در دُنیـآ جـز تـو
برایـم ارزشــ ندارد
میـخواهمـ تـآ زنـده هَستـم
در ڪنآرت بـآشمـ
میخـواهمـ تـآ فرصَـت بـآقیستــ
محـو نگـآه زیبـآیـت بـاشمـ
میتـرسمـ بمیرمـ
و نتـوانمـ تـو را درآغـوش بگیـرمـ
میتـرسمـ تـو نبـاشے
و مَـלּ تنـهآ بمیـرمــ
عشـق بـرایـم تـویـے
و صـداے نفـس هـآے هیچـ کسـ جُـز تـو برایـم عشـق نمیشــود
و تـو بـرایـم مثـل هیچـ کسـ نمیـشوے
پـَس بـآ مَـن بمـــــــــــــآنــــ
با توام ...من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت
من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی
یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت ...
من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،
شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت
وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود
من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ...
اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به
عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت
هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت
من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت
کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه
پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت
. حسودم حسود
عشـقَم تنها خــاص ِ یکـــ نـفر اَســت
غـَرق ِ عـــــشــــــق خواهــم کرد
آنکه خاص ِ من باشـد
طــورے کـه بـــے نیاز شـود از عـشق،
ســیرابــ شـود از زندگـــے ...
تا جــان به در بـَرَم، آغوشـَم تنها سـَهم اوسـتــــ...





ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید